سرخی، سرخی است... چه لب ِسرخ ِماتیکی باشد؛ چه خون ِسرخ ِ بیرون زده از یک زخم. البته زخم، درد دارد و لب، لذت بخش است. هیچ لبی هم به اندازهی لب ِمعشوقی که دیوانهوار دوستش میداری لذتبخش نیست. اینرا حداقل در این چندسال خوب تجربه کردهام. اما از آن روز لبش دیگر طعم سابق را برایم نداشت. یعنی هرچه فکرش را میکردم میدیدم این زن دیگر لیاقت آنرا ندارد که نقش معشوقهام را بازی کند. درعوض میخواستم من برایَش نقش بازی کنم. نقش مردی عاشق و بی خبر را تاوقتی که زمانش فرا برسد. از آنروز تا زمانیکه زخم بر لب ارجحیت پیدا کرد نقشم را خوب بازی کردم.
هرچه با خودم کلنجار میرفتم و گذشته را زیر و رو میکردم چیزی پیدا نمیکردم که اسم آنرا اشتباه خودم بگذارم. نمیدانم شاید هم داشتم یکطرفه به قاضی میرفتم. به همین خاطر تا امروز، بنا را بر شکیبایی و خودخوری گذاشته بودم.
از آن روز هروقت به مردمک ِ چشمهایش خیره میشدم دیگر آن برق اولیهاش را از دست رفته میدیدم و دیگر با دیدنَش دلم برایَش ضعف نمیرفت. روزگاری همین چشمهای ِ بیحیای ِ امروز، مرا شیدا کرد. هیچوقت یادم نمیرود سهسال پیشرا که زیر ِ باران مثل موش ِ آبکشیده شده بود و با دستهایی به هم قفل شده از سرما، منتظر ماشینی کنار خیابان ایستاده بود. کاش پایم میشکست و آنشب جلوی پایَش ترمز نمیکردم و ای کاش باران نمیبارید که او بخاطر فرار از آن به ماشین من پناه بیاورد. شاید آنشب میخواستم از تنهایی فرار کنم که سر ِ صحبت را با او آغاز کردم و شاید هم او بود که مرا به حرف آورد. زیبا بود و دلنشین صحبت میکرد و از همه مهمتر حجب و حیایی بود که در چشمانَش میدیدم. ای کاش آنشب دستم میشکست و کارت مغازهام را به او نمیدادم و ای کاش او هم پایَش میشکست و 2 روز بعدَش به مغازهام نمیآمد. هم او تنها بود و هم من. او به دنبال گوشی میگشت تا اشغال او باشد و من به دنبال دلی تا پناهگاه بیکسیهایم باشد. گوش من که همیشه برای او شنوا بود و من در دلش حداقل برای خودم جای هرچند کوچکی میدیدم.
در این سه سال هرچه میگردم جز محبتهایی که به او کردم چیز دیگری پیدا نمیکنم. مگر میشود این سهسال و همه خاطراتَش را فراموش کرد و نادیده گرفت. مگر میشود آن مسافرتی که بااو به شمال رفتم و او در آنجا برای اولین بار با من همآغوش شد را فراموش کنم یا فراموش کند. حداقل آن دوستت دارمی را که آنجا گفت را که دیگر نمیتوانم فراموش کنم. همآغوشیمان که آغاز شد دیگر مطمئن بودم هیچ رخدادی در جهان بین ما حائل نمیشود. یعنی حتی فکرش را نمیکردم که روزی واژه خیانت برایم معنا شود. یعنی اگر هم به ذهنم خطور میکرد، آن را از طرف خودم میدیدم تا او. او و خیانت؟!! هرگز تصورش را نمیکردم. برای من محال ممکن بود.
تا آن روز؛ آن روز که شبش تا صبح همهاش هذیان میدیدم. صبحَش هم که به مغازه رفتم هذیانهای شب قبل، ذهنم را مشوش کرده بود. کاش پایم میشکست و به سرم نمیزد به خانه برم و استراحت کنم بلکه آن هذیانهای کوفتی راحتم بگذارند. اینطور حداقل آنچه را که دیدم نمیدیدم. روی ِ تخت ِ من؛ معشوقهی من؛ همآغوش با کس دیگر! محال ممکن بود. اول فکر میکردم همان هذیانهای کوفتی است. اما خوب که دقت کردم دیدم نه؛ خودش است. خودش است در آغوش دیگری. با همان لبهای سرخ ِ ماتیکی. گیج و مبهم بودم. نمیدانستم جلو برم و داد و بیدادم را بر سر او و آن رذل ِ در رختخوابم خالی کنم یا چشمانم را ببندم و به دنبال اشتباه نکردهام بگردم. بی سر و صدا از خانه خارج شدم و تا امروز هرچه دربارهاش بیشتر فکر میکردم زخمم عمیق تر میشد. وقتی هم او را در خانه میدیدم که بیهیچ شرمساری چشم در چشمم با لبهای سرخ ِ ماتیکیاش به دروغ، واژهی دوستت دارم را میگفت، دردم افزون میشد. از آن روز تا به امروز منتظر اعتراف یا طلب بخشش بودم اما دیگر شکیبایی و صبر هم حد و حدودی دارد. وقتی سیلی را با سیلی جواب میدهند. زخم را با زخم باید جواب داد.
امروز، کنار آیینه که ایستاده بود و داشت به لبهایش ماتیک میزد، پشت سرش رفتم و به مردک چشمان ِ بی حیایش خیره شدم. لبخندی زد. دیگر حتی تحمل لبخندهای ِ مصنوعیاش را هم نداشتم. همانطور که ایستاده بودم، محکم سرش را به شیشهی آیینه کوبیدم. پیشانی او و آیینهی خرد شده هر دو از خونش سرخ شدند. بیهوش به روی زمین افتاد. چاقوی ضامن داری را که چند روزی در جیبم گذاشته بودم و برای استفاده از آن به دنبال فرصت میگشتم در آوردم و کنارِ معشوقهی خیانتکار ِ بیهوشم، روی زمین نشستم. چاقو را زیر سفیدی ِ گلویَش گذاشتم و گلویَش را گوش تا گوش بریدم. خونش روی تمام دست و بدنم ریخته بود. دیگر لبهای سرخش میان خونهایی که صورتش را پوشانـده بود مشخـص نبودند. سـرخی، سـرخی است... چه لب ِسرخ ِماتیکی باشد؛ چه خون ِسرخ ِ بیرون زده از یک زخم. و البته... بعضی زخم ها را باید با زخم درمان کرد.

